زبان و ادبیات فارسی (پایۀ دهم متوسطۀ دو)

15- درس هشتم (سفر به بصره)

م. شیخ‌الاسلامی | پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۹ | 22:45

رفقا سلام. لطفاً زیر آخرین بخش جزوه سه خط با خودکار قرمز ترسیم کنید و مطابق با رنگ های خواسته شده جزوه را پیش ببرید. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفرنامه >>> ناصر خسروی قبادیانی 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به کمک کدگذاری پاراگرافی پیش می رویم: 

1- چون به بصره رسیدیم، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم، و سه ماه بود که موی سر، باز نکرده بودیم و می خواستم که در گرمابه رَوم؛ باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر یک لنُگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت بسته از سرما. گفتم اکنون ما را که در حمّام گذارد؟ خورجینکی بود که کتاب در آن می نهادم، بفروختم و از بهای آن دِرَمَکی چند، سیاه، در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم، تا باشد که ما را دَمَکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنیم. چون آن درمک ها پیش او نهادم، در ما نگریست؛ پنداشت که ما دیوانه ایم. گفت: «بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون می آیند»، و نگذاشت که ما به گرمابه در رویم. از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم. کودکان بر در گرمابه، بازی می کردند؛ پنداشتند که ما دیوانگانیم. در پی ما افتادند و سنگ می انداختند و بانگ می کردند.

- شرح متن: هنگامی که به بصره رسیدیم، از بی لباسی و ناتوانی مانند دیوانه ها شده بودیم، و سه ماه بود که موهایمان را نشسته بودیم یا کوتاه نکرده بودیم و می خواستم که به حمام بروم؛ چون هوا سرد بود و لباس نداشتم، می خواستم گرم بشوم و من و برادرم لنگ کهنه ای پوشیده بودیم و تکه پارچه ای به پشتمان بسته بودیم. با خودم گفتم چه کسی ما را در حمام راه می دهد؟ خورجین کوچکی داشتم که داخلش کتاب بود، آن را فروختم و از پول آن چند درهم بی ارزش در کاغذی گذاشتم و به صاحب حمامی دادم. به این امید که اجازه بدهد کمی بیشتر در حمام بمانیم و چرک بدنمان را بشوییم. چون پول های بی ارزش را پیش او گذاشتیم به ما نگاه کرد؛ فکر کرد ما دیوانه ایم. گفت: زود از حمام خارج شوید که الآن مردم می آیند و اجازه نداد که ما وارد حمام شویم. خجالت زده بیرون آمدیم و سریع رفتیم. بچه ها جلوی حمام مشغول بازی بودند؛ چون ما را دیدند، فکر کردند که ما دیوانه ایم، به دنبال ما افتادند و به طرف ما سنگ پرتاب کردند و فریاد می کشیدند/ ما: مشبه؛ دیوانگان: مشبه به - موی سر باز نکردن: کنایه از نشستن یا کوتاه نکردن/ کاف در خورجینک یا درمک برای کوچک کردن یا تصغیر و حقیر کردن است

***

2- ما به گوشه ای بازشدیم و به تعجّب در کار دنیا می نگریستیم و مُکاری از ما سی دینار مغربی می خواست، و هیچ چاره ندانستیم؛ جز آنکه وزیرِ مَلکِ اهواز، که او را ابوالفتح علی بن احمد می گفتند، مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب، و هم کرمی تمام، به بصره آمده بود؛ پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر، صحبتی بودی و این [مرد] پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمّتی کند. احوال مرا نزد وزیر بازگفت. چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که «چنان که هستی برنشین و نزدیک من آی». من از بدحالی و برهنگی، شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم. رقعه ای نوشتم و عذری خواستم و گفتم که «بعد از این به خدمت رسم.»، و غرض من دو چیز بود: یکی بی نوایی؛ دویم گفتم همانا او را تصوّر شود که مرا در فضل، مرتبه ای است زیادت، تا چون بر رقعۀ من اطّلاع یابد، قیاس کند که مرا اهلیت چیست، تا چون به خدمت او حاضر شوم، خجالت نبرم. در حال، سی دینار فرستاد که این را به بهای تن جامه بدهید. از آن، دو دست جامۀ نیکو ساختیم و روز سیوم به مجلس وزیر شدیم. مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکومنظر و متواضع دیدم و متدیّن و خوش سخن. ما را به نزدیک خویش بازگرفت، و از اوّل شعبان تا نیمۀ رمضان آنجا بودیم، و آنچه، آن اعرابی کرای شتر بر ما داشت، به سی دینار، هم این وزیر بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد کردند. خدای، تبارک و تَعالی، همۀ بندگان خود را از عذاب قرض و دین فرج دهاد، بِحقِّ الحقّ و اَهلِهِ،

- شرح متن: ما به گوشه ای رفتیم و با تعجب به کار دنیا نگاه می کردیم و کرایه دهندۀ اسب از ما سی سکۀ طلای مراکشی طلب کرد، هیچ راهی نداشتیم؛ جز آن که وزیر حاکم اهواز، که نام او ابوالفتح علی بن احمد بود و مرد شایسته و اهل دانش بود و دوستدار شعر و ادب و بسیار هم بخشنده بود. آن موقع در بصره بود؛ در آن زمان من با مردی ایرانی که اهل دانش بود، دوست بودم و آن مرد ایرانی، دوستِ وزیر بود؛ اما مرد ایرانی تهی دست بود و توان مالی نداشت که به من کمک کند. از حال و روز من به وزیر گفت. چون وزیر شنید مردی را با اسبی نزد من فرستاد که همان طور که هستی، سوار شو و پیش من بیا. من از وضعیتی که داشتم خجالت کشیدم که به نزد وزیر بروم. نامۀ کوچکی نوشتم و معذرت خواهی کردم و گفتم در به زودی خدمت خواهم رسید. به دو دلیل: یکی بی چیز بودن و دوم این که با خود گفتم او [با خواندن نامۀ کوچک من] متوجه می شود که در دانش، رتبۀ بالایی دارم و به محض این که نامۀ من را بخواند، به حد و اندازۀ دانش و شایستگی من پی ببرد و زمانی که نزد او رفتم، خجالت نکشم. فوراً سی دینار فرستاد که با آن لباس بخریم. به وسیلۀ آن سی دینار دو دست لباس زیبا خریدیم و روز سوم به مجلس وزیر رفتیم. مردی شایسته و ادب دان و دانشمند و خوش چهره و فروتن و دین دار و شیرین سخن بود. ما را به حضور خود پذیرفت و از اول ما شعبان تا نیمۀ رمضان آن جا بودیم. همچنین به کرایۀ دهندۀ شتر سی دینار بدهکار بودیم که وزیر دستور داد تا آن را به او بدهند و من را از آن رنج رهایی بخشید. خداوند بزرگ و بلند مرتبه همۀ بندگان خود را از رنج و عذاب قرض و بدهی رهایی دهد. به حق خدا و بندگان شایسته اش. 

3- و چون بخواستیم رفت، ما را به اِنعام و اِکرام به راه دریا گسیل کرد؛ چنان که در کرامت و فراغ به پارس رسیدیم. از برکات آن آزادمرد، که خدای، عَزَّ و جَلَّ، از آزادمردان خشنود باد. بعد از آنکه حال دنیاوی ما نیک شده بود و هر یک لباسی پوشیدیم، روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آنجا نگذاشتند. چون از در، در رفتیم، گرمابه بان و هر که آنجا بودند، همه بر پای خاستند و بایستادند؛ چندان که ما در حمّام شدیم، و دلّاک و قیّم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بیرون آمدیم، هر که در مَسلَخ گرمابه بود، همه بر پای خاسته بودند و نمی نشستند، تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم،  و در آن میانه [شنیدم] حمّامی به یاری از آنِ خود می گوید: «این جوانان آنان اند که فلان روز ما ایشان را در حمّام نگذاشتیم.» و گمان بردند که ما زبان ایشان ندانیم. من به زبان تازی گفتم که: «راست می گویی، ما آنانیم که پلاس پاره ها بر پشت بسته بودیم.» آن مرد خجل شد و عذرها خواست و این هر دو حال در مدّت بیست روز بود و این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدّتی که از روزگار پیش آید، نباید نالید و از فضل و رحمت کردگار، جَلَّ جَلالهُ وَعَمَّ نوَالهُ ، ناامید نباید شد که او، تَعالی، رحیم است.

- شرح متن: زمانی که می خواستیم برویم، ما را با نعمت و احترام از راه دریا راهی کرد؛ طوری که به خاطر بخشش آن جوانمرد، که خدای عزیز و با شکوه، از جوانمردان راضی باشد، با احترام و آرامش به ایران رسیدیم. پس از آن که وضع مالی ما بهتر شد، هر کدام لباسی پوشیدیم و یک روز به همان حمام رفتیم که ما را در آن جا راه ندادند. چون وارد حمام شدیم، صاحب حمام و هر کسی که آن جا بود، همه به احترام ما ایستادند؛ و همین که وارد فضای اصلی حمام شدیم از کیسه کش و مشت و مال دهنده برای خدمت جلو آمدند و زمانی که خواستیم از حمام خارج شویم، هر کسی که در رختکن حمام بود، همه به احترام ما ایستاده بودند و نمی نشستند تا ما لباس بپوشیم و خارج شویم. در آن هنگام شنیدم که صاحب حمام به یکی از دوستانش می گوید: این جوانان همان کسانی هستند که فلان روز ما آن ها به حمام راه ندادیم. و فکر می کردند که ما زبان آن ها را بلد نیستیم. من به زبان عربی گفتم که: درست می گویی، ما همان هایی هستیم که پاره های گلیم بر پشتمان بسته بودیم. آن مرد شرمنده شد و معذرت خواست و این هر دو اتفاق در مدت بیست روز افتاد. و این بخش را از آن جهت نوشتم تا انسان ها بدانند که به سختی و رنجی که به آن ها وارد می شود نباید دائماً شکایت کرد و از بخشش و مهربانی خدا، شکوه او بزرگ و لطف او فراگیر است، نا امید شد و که خدای بلند مرتبه بخشنده است.

***

شبی در کاروان

مشرف الدین مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی >>> گلستان، بوستان، غزلیات، قصاید و... >>> قرن ششم 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم... مرغ تسبیح گوی و من خاموش»

- شرح واژه ها و عبارات کلیدی متن: همه شب: در کل شب، بیشه: نیزار، خفته: خوابیده، شوریده: کسی که ظاهری آشفته دارد، نعره: فریاد، روز: صبح، نالش: ناله، غوک: قورباغه، بهایم: جِ بهیمه، چارپایان، مروّت: جوانمردی، تسبیح: سبحان الله گفتن، غفلت: نادان بودن، دوش: دیشب، طاقت: توان تحمل، ببرد: از میان برد، مخلص: صمیمی، مگر: همانا، مرغ: پرنده، مدهوش: سرگشته و حیران، آدمیت: انسانیت، خاموش: ساکت

- نالیدن مرغ: تشخیص، عقل و هوش: تناسب، هوش و دوش: جناس ناقص اختلافی یا ناهمسان، تسبیح مرغ: تشخیص، واج آرایی صامت میم

- یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسد به گوش: مگر آواز من به گوش یکی از دوستان مخلص رسد.

- به صورت کلی تسبیح انسان در اثر تسبیح کائنات است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ. ن: لطفاً گونه شناسی صفحۀ 58 (ادبیات سفر و زندگی) مطالعه شود. 

پ. ن: کلید دو آزمون قبلی >>> کلیک کنید.

 

درس_هشتم

سفر_به_بصره

  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای زبان و ادبیات فارسی (پایۀ دهم متوسطۀ دو) محفوظ است .