3- تویی رزّاق هر پیدا و پنهان / تویی خلّاق هر دانا و نادان
- رزّاق: روزی دهنده/ خلّاق: آفریننده
- پیدا و پنهان: تضاد/ دانا و نادان: تضاد/ تکرار تویی/ تلمیح «إنّ الله هو الرزّاق» و «هو الخلّاق العلیم» و پنهان و نادان کلمات قافیه
- تو رزّاق هر پیدا و پنهان هستی. تو خلّاق هر دانا و نادان هستی.
- قسام سپیدی و سیاهی / روزی ده جمله مرغ و ماهی
4- زهی گویا ز تو کام و زبانم / تویی هم آشکارا هم نهانم
- زهی: آفرین و تحسین، چه خوب/ کام: سقف دهان
- کام: مجازاً دهان/ تکرار واژه های تو و هم/ تضاد: آشکار و نهان/ واج آرایی مصوت بلند آ/ آشکار و نهان: مجازاً کل وجود/ تلمیح به خلق الانسان علمه البیان و زبانم و نهانم کلمات قافیه
- زهی، از [فضل]ِ تو کام و زبانم گویا [است] یا کام و زبان من از تو زهی گویا [است]، تو هم آشکار و هم نهانِ من هستی.
- به حکمت زبان داد و گوش آفرید/ که بنشاند صندوق دل را کلید
5- چو در وقت بهار آیی پدیدار / حقیقت پرده برداری ز رخسار
- چو: وقتی که/ حقیقت: به راستی، واقعاً/ رخسار: چهره/ آیی: در متون قدیم یعنی می شوی
- پرداه برداشتن از چیزی: کنایه از برملاشدن راز و پدیدار و رخسار کلمات قافیه
- چو [تو] در وقت بهار پدیدار آیی، حقیقت، از رخسار پرده [را] برداری.
- راستی را کس نمی داند که در فصل بهار/ از کجا گردد پدیدار این همه نقش و نگار
برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
6- فروغ رویت اندازی سوی خاک / عجایب نقش ها سازی سوی خاک
- فروغ: پرتو/ عجایب: جمع عجیب، شگفتی
- نقش: استعاره از زیبایی های طبیعت/ خاک: مجازاً کل هستی/ فروغ رو: اضافۀ استعاری (بچه ها برای این خط حداقل پنج خط جا بگذارید که در کلاس دربارۀ اضافۀ استعاری با هم گفت و گو کنیم. ممنونم) و اندازی و سازی کلمات قافیه و سوی خاک هم ردیف
- [تو] فروغ رویت [را] سوی خاک اندازی. [تو] نقش های عجایب سوی خاک سازی.
- این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود/ هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
7- گل از شوق تو خندان در بهار است / از آنش رنگ های بی شمار است
- شوق: میل شدید
- خندیدن گل: تشخیص/ خندۀ گل: کنایه از شکفتن گل/ گل و بهار و رنگ: مراعات نظیر/ حسن تعلیل در کل بیت و بهار و شمار کلمات قافیه و ردیف هم فعل است.
- گل از شوق تو در بهار خندان است، رنگ های گل از آن [جهت] بی شمار است.
8- هر آن وصفی که گویم بیش از آنی / یقین دانم که بی شک جان جانی
- جان: روح/ جان جان: اصل هر چیز/ وصف: توصیف و توضیح
- تلمیح به آیۀ سبحانه و تعالی عمّا یصفون/ آن و جان جناس و کلمات قافیه: آنی و جانی
- هر آن وصفی که گویم بیش از آنی (ی = هستی)، یقین دانم که بی شک جان جانی (ی= هستی)
- نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی/ نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
9- نمی دانم نمی دانم الهی / تو دانی و تو دانی آنچه خواهی
- دانی از مصدر دانستن
- تکرار نمی دانم و دانی/ نمی دانم و دانی: تضاد/ و الله یعلم و أنتم لاتعلمون و الهی و خواهی کلمات قافیه
- الهی، نمی دانم نمی دانم، تو دانی و تو دانی آنچه [را] خواهی.
- شرح او جز حق نداند هیچ کس/ شرح او داند یکی الله و بس